.

خورشید مغرب
دلتنگی

 

یکی بود یکی نبود . زیر گنبد کبود جز مترسک دلتنگی که دلش قدر یه آسمون بود و بزرگترین دلتنگیش این بود که می دونست دلتنگی هاش پایان نداره ، کسی نبود . داستان دلتنگی هاشو هم فقط برای absent می گفت . همینطوری که میگفت بغض کرده بود و دیری نگذشته بود که سیل از شهر چشاش جاری شد . میگفت و میگفت :آخه کی حالا از کار این دنیا راضیه ؟ کی برده ؟! آره اونیکه اسمش همیشه باقیهعاشق تو این دور و زمون به مرگش راضیه  آره قاموس این روزگار بی وفاییه ...سفری در پیشش بود و نای سفر نداشت . عشقش خبر نداشت . شوق گذر نداشت ...دلم داره میترکه ... یکم حرف بی خود :آهنگ وبلاگم رو که می شنوم دوست دارم با این دلتنگی ای که گرفتارش شدم بشینم زار بزنم . شما نظرتون درباره ی آهنگ وبلاگم چیه  ؟

خودم ؛ تنها ؛ دلم

 

 


¤ نوشته شده توسط absent در سه شنبه 14 خرداد 1387 ساعت 06:34
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان | نظرات (4)

{ صفحه قبل } { صفحه 1 از 2 } { صفحه بعد }

منوي وبلاگ

درباره ما

آخرين پست ها

موضوعات

لينک ها

نويسندگان

دوستان

ياهو

خبرنامه

جستجو

آماروبلاگ

ديگر

Powered by Anzali Blog