یکی بود یکی نبود . زیر گنبد کبود جز مترسک دلتنگی که دلش قدر یه آسمون بود و بزرگترین دلتنگیش این بود که می دونست دلتنگی هاش پایان نداره ، کسی نبود . داستان دلتنگی هاشو هم فقط برای absent می گفت . همینطوری که میگفت بغض کرده بود و دیری نگذشته بود که سیل از شهر چشاش جاری شد . میگفت و میگفت :آخه کی حالا از کار این دنیا راضیه ؟ کی برده ؟! آره اونیکه اسمش همیشه باقیهعاشق تو این دور و زمون به مرگش راضیه آره قاموس این روزگار بی وفاییه ...سفری در پیشش بود و نای سفر نداشت . عشقش خبر نداشت . شوق گذر نداشت ...دلم داره میترکه ... یکم حرف بی خود :آهنگ وبلاگم رو که می شنوم دوست دارم با این دلتنگی ای که گرفتارش شدم بشینم زار بزنم . شما نظرتون درباره ی آهنگ وبلاگم چیه ؟