یکی بود یکی نبود . زیر گنبد کبود جز مترسک دلتنگی که دلش قدر یه آسمون بود و بزرگترین دلتنگیش این بود که می دونست دلتنگی هاش پایان نداره ، کسی نبود . داستان دلتنگی هاشو هم فقط برای absent می گفت . همینطوری که میگفت بغض کرده بود و دیری نگذشته بود که سیل از شهر چشاش جاری شد . میگفت و میگفت :آخه کی حالا از کار این دنیا راضیه ؟ کی برده ؟! آره اونیکه اسمش همیشه باقیهعاشق تو این دور و زمون به مرگش راضیه آره قاموس این روزگار بی وفاییه ...سفری در پیشش بود و نای سفر نداشت . عشقش خبر نداشت . شوق گذر نداشت ...دلم داره میترکه ... یکم حرف بی خود :آهنگ وبلاگم رو که می شنوم دوست دارم با این دلتنگی ای که گرفتارش شدم بشینم زار بزنم . شما نظرتون درباره ی آهنگ وبلاگم چیه ؟
از آن هنگام كه خورشید وجودتان در پس ابرهای غیبت فرو رفت ،
طلوع خورشید عالم دیگر نوری با خود ندارد و
جهان و جهانیان در تاریكی به انتظار نشسته اند ،
انتظار لحظه ای كه نور وجودتان عالم را پر كند و
تاریكی ها رخت بربندد و این انتظار به سر آید .
اگر مهر انتظار را بر قلبمان حك نكرده بودند
اگر غزل انتظار را از بر نبودیم
و اگر جام انتظار سر مستمان نكرده بود
معلوم نبود در این تاریكی مبهم و
این گردش ممتد و كشدار ثانیه ها كهروز و شبش یكسان است .
این همه دلواپسی اینهمه حسرت و اینهمه سوز و گداز را به
درگاه كدام سنگ و چوب و آتش میبردیم
و از كه پناه میجستیم
و این ابر ابرهای تیره حریص انچنان وسعت اسمان را بلعیده اند كه دیریست رنگ خورشید را ندیده ایم .
همه جا تاریك و ظلمانی است انقدر كه اگر تمام چلچراغها ی تاریك را بر فرازش بیاویزی باز چاه و چاله ها را نمی بینی
و پا به لجنزاری میگذاری كه بیرمن امدن از ان طاقت فرسا است گویی چشم بسته راه میروی كه برادرت را همسایه دیوار به دیوارت را كه برای تامین معاشش تكه ای از وجودش را به حرج میگذارد
جان میفروشد تا آبرو بخرد
نمیبینی یا نه شاید هم میبینی اما برای راحتی وجدانت عینكی سیاه به رنگ دلت به چشم میزنی تا نبینی تا ازاد باشی ار آنچه اسارت سختی است .
مولا جانم !
فضای غبار الودی است ؛
یلدای غریبی است ؛
پس در كدامین سپیده ذولفقار تو این سیاهی سخت را میدرد و چشمان عاشقان را به صبح صادق پیوند میدهد
فرزند (( لافتی )) ذوالفقار عمریست چشم به راه دارد تا تو بیایی
ندای فزت و رب الكهبه تاب و قرار را از من بریده است
آه ذریه علی فرزند كوفه ،
صدای درد دل غریب پدر را میشنوی
زمین منتظر توست
تا حق امانت را ادا كنی
مولا جان !!!!
كی ندای هل من ناصر سالار شهیدان را لبیك گویی و نامهای از یاد رفته شهیدان را دیگر بار ملكه ذهنها میسازی
منتقم آل رسول كی میآیی؟؟؟؟
كی میآیی؟؟؟"؟؟
كی كی كی!؟
دیر زمانی است تابلوها شهیدانمان غبار غم و غربت گرفته و حال آن كه هر روز این سیاه بازار تابلوهای تازه ای چشممان را خیره میكند
تابلوهایی از چهره ادمیان با آب و رنگی جذاب و گیرا
مولا جان
خسته ام و من چگونه این خستهگی را بدون تو تحمل و بدون تو پشت سر بگذارم
مولاجان
قلب تو شكسته و خون از ما
از شیعیان است
و مولا قلب من از خودم و همه
چه بگویم
فقط ذكرم همین است:
اللهم عجل لولیك الفرج
ای بیكران معرفت
كی مشكت را آب میسازی و بر جگر سوختمان سرازیر میکنی
بیا بیا که سوختم